In Nativitate Domini
امروز ما وارد داستان کریسمس میشویم، آن هم نه از آغاز، بلکه از میانهٔ آن: مسیح متولد شده و نخستین دیدارکنندگان خود را پذیرفته است. مجوسیان هنوز در راهاند. اما همانطور که همهٔ ما از دوران دبستان میدانیم، این داستان در واقع بسیار زودتر آغاز میشود، آنگاه که فرشتهٔ جبرائیل به مریم خبر میدهد که او پسر خدا را به دنیا خواهد آورد. ما آنقدر با این روایت آشنا هستیم که بهندرت میایستیم و از خود میپرسیم: «این داستان از کجا آمده است؟»
تنها دو نفر شاهد آن گفتوگو میان فرشتهمقرب و مریم بودند. و بعید میدانم که این جبرائیل بوده باشد که آن را به لوقا کمک کرده تا بنویسد. به همین ترتیب، هنگامی که مسیح متولد میشود، جمعیت عظیمی شاهد این رویداد نیستند. هنوز شاگردانی وجود ندارند. تنها یک نفر آنقدر حضور داشت که بتواند این وقایع را برای دیگران بازگو کند: مادر عیسی، مریم.
قدیس لوقا حتی به ما میگوید که وقتی شبانان رفتند، مریم همهٔ این امور را در دل خود نگاه میداشت و دربارهٔ آنها میاندیشید. این خود داستانی شگفتانگیز دربارهٔ تولد هر کودکی میبود: دور از خانه، آرمیده در آخور، و دیدار شده توسط شبانان. اما هنگامی که در نظر بگیریم آن کودک خدا بود، این شگفتی چندین برابر میشود.
قدیس لوقا حتی به ما میگوید که وقتی شبانان رفتند، مریم همهٔ این امور را در دل خود نگاه میداشت و دربارهٔ آنها میاندیشید. این خود داستانی شگفتانگیز دربارهٔ تولد هر کودکی میبود: دور از خانه، آرمیده در آخور، و دیدار شده توسط شبانان. اما هنگامی که در نظر بگیریم آن کودک خدا بود، این شگفتی چندین برابر میشود.
این همان معنای سخن گفتن از «خدا که انسان شد» است. اینکه او نخست نوزاد شد، سپس کودک، سپس نوجوان، و به مدت سی سال زندگیای کاملاً انسانی و عادی را زیست. او در کودکی هنوز دربارهٔ پادشاهی خدا موعظه نمیکرد و معجزهای انجام نمیداد. کارهای معمولیِ کودکانِ معمولی را انجام میداد، هرچند بدون گناه. و با این حال، در تمام آن زمانی که چنین عادی به نظر میرسید، او همچنان خالق همهٔ چیزها بود. او همان خدایی بود که «در آغاز» بود، و که بهواسطهٔ او همه چیز آفریده شد.
اما مریم همهٔ این امور را در دل خود نگاه میداشت و دربارهٔ آنها میاندیشید. و بیگمان این کار را مدتها پس از تولد او نیز ادامه داد، آنگاه که فرزندش رشد میکرد. و با این اندیشیدن، او بیش از پیش شبیه او میشد. قدیس جان هنری نیومن دربارهٔ او چنین گفته است: «ما هر روز میبینیم که انسانها چقدر شبیه کسانی میشوند که با آنان زندگی میکنند و دوستشان دارند.» مریم نزدیکتر از هر انسان دیگری و برای مدتی طولانیتر از همه با مسیح زندگی کرد.
او شبیه پسرش شد، نه به این دلیل که او را مطالعه کرد یا دربارهاش خواند، بلکه چون او را با خود حمل میکرد و با او زندگی میکرد؛ همانگونه که همهٔ ما نیز به این کار دعوت شدهایم. او معنای کریسمس و رازِ خدا که انسان شد را یکباره درک نکرد. فهم او بهآهستگی شکل گرفت، در طول سالها زندگی عادی، در همراهی با پسر شگفتانگیزش که هم خدا بود و هم انسان: کلمهٔ متجسّد، پسر یگانهٔ پدر.
پس ما تا چه اندازه کمتر خواهیم توانست تمام رازِ هویت مسیح را در یک روز، یا حتی در یک عمر، درک کنیم. کریسمس با بازگشت ما به خانه پایان نمییابد. ما باید این راز را بپذیریم و این امور را در دلهای خود نگاه داریم و دربارهشان بیندیشیم. امروز به دیدار مسیح نیایید و بدون دگرگونی به خانه بازنگردید. هر آنچه خدا هست، این کودک نیز همان است. همچون مریم، او را با خود حمل کنید، با او زندگی کنید، از او بیاموزید، و بدینگونه شبیه او شوید.
No comments:
Post a Comment